|
جواني بیست و سه ساله بود وقتي اولين منبر را رفت يك منبر سياسي! و چه هم همه اي برپاشد. رضا شاه گفته بود : "اين جوانك كه بود كه آشوب به پاكرد!"
"شرح دعاي سحر "را كه نوشت بي نام و نشان ناشري چند نسخه اي چاپ كرد علما راه افتاده بودند دنبال نويسنده اش مي گفتند: اين مطالبش خيلي عميق است! خیلی!
آقا روح الله ساعت حوزه بود وقتي مي آمد هشت صبح بود و چون مي رفت، دوازده طلبه ها ساعت هايشان را به وقت روح الله كوك مي كردند
استادي كه اخلاق و فلسفه را باهم خوب درس بدهد كم پيدا مي شود جدال تاريخي عقل و عشق در وجود او پايان يافته بود!
آقاي بروجردي اورا امين خودش مي دانست در كارها با او مشورت مي كرد همه مي گفتند: آقا روح الله وزير امور خارجه است!
نيم شب ريختند در حياط عصبي و فرياد زنان! همه را ترساندند. در ايوان جانمازش پهن بود ازهمان بالای ايوان صداشان كرد ؛ " روح الله خميني منم، با بقيه چكار داريد !؟ "
در مقابل دنيا ايستاده بود در مقابل مردم مي نشست اشك مادران شهيد زانوانش را خم مي كرد!
خم به ابرو نياورد در برابر مرگ اقرار فرمود که: "با قلبي آرام وضميري مطمئن به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوي جايگاه ابدي سفر مي كنم "
اين داستان آخرين امامزاده قرن ما بود!
دوازده بهمن هشتاد و هشت به احترام قدمهای امام تحریر شد.
|