|
نویسنده: فرامرز معتمد دزفولی - f_motamad @ yahoo.com
مقدمه
آيا علم و دانش جديد " scince"با دين و مذهب همخواني دارد يا خير ؟ و آيا مي توان دانشمند و دانشجو بود و نيز مذهبي هم بود ؟ و يا نه ، چونكه هر طرف كفه افزون تر شود از طرف ديگر كاسته مي گردد؟ زنده ياد مهندس بازرگان اين پرسش مهم را به جد و قوت گرفت ، چرا كه هم مرد علم بود و هم مردي مذهبي و ديندار . و تلاش كرد به نوعي به يك تعامل و توازن برسد و نوشته هاي او حكايت از اين سعي و مجاهدت دارند.
در دهمين سالگرد در گذشت وي در حسينيه ارشاد يكي از محورهاي بحث ، پرسش از تعامل علم و دين بود و مقاله حاضر با اين هدف نگاشته شد ، شايد كه نقد منظومه فكري بازرگان، بهانه و فتح بابي باشد بر اين كهنه پرسش و توجه و تذكري كه چرا در اين مزرعه قرني است كه بذر دانش مي افكنيم و دريغ از جوانه اي و سنبره اي؟! و گويي پس از اين همه راه طي شده ، مي بايد از نو،هم از علم جديد بپرسيم و هم از دينداريمان !
«تعامل ، علم و دين در انديشه بازرگان»
اگر بازرگان در عرصه آزادي خواهي و دموكراسي جويي يكي از تك ستارگان شام ديرپاي استبداد ايراني است، بي شك هنگامي كه از تعامل علم ودين و بازخواني و تفسير علمي قرآن سخن به ميان ميآيد، بي توجه و بي تأمل به تلاش وتكاپوي نيم قرنه او سخن ناتمام خواهد بود.شصت سال پيش هنگاميكه او آغاز به كار خود كرد، دو گروه متخاصم در اين نقطه اشتراك نظر داشتند كه دين و علم منزگاه واحدي ندارند و هر دو به يك راه نميروند.
متشرعين و روحانيون سنتي بر اين باور بودند كه دين و قرآن با علم نميخواند، چرا كه علم غربي چيزي جز كفر و بابيت و الحاد نيست و از اين سو هم متجددين و عموم تحصيل كردهها و فرنگ رفته ها در اين باورمحكم بودند كه متن قرآن و دين علمي نيست، چرا كه دين خرافه است و دينداري تحجر !
اما بازرگان به جد اعتقاد داشت و شصت سال از عمر خويش را براين گذاشت تا نشان دهد كه دين و علم معطوف به يك راهند و راه انبيا ـ دين ـ و راه بشر ـ علم ـ به سوي يك هدف ومقصود يگانه منتهي ميگردند و در اين راه هر دو مكمل يكديگرند.
ولي امروزه اوضاع چگونه است؟ به گمانم هم متشرع اسباب تجدد را به جد ميطلبد واز اخذ دست آوردهاي مشروع ومباح علم دم مي زند و هم متجدد تاحدي علم طبيعي و غرب را بهتر از گذشته ميشناسد ودر دعاوي خود متواضع تر گشته است. نه متشرع چندان برآنست كه بنا به مد روز پسوند علمي به كار خود افزايد و نه آن تحصيل كرده مي تواند با غير علمي خواندن دين به آساني دليلي براي فروكوفتن آن پيدا كند، هر دو راه خود و كار خويش پيش گرفته اند و ميروند، انگار تنها اين بازرگان و پروژه اوست كه نيمه تمام در راه مانده.
آيا ميتوان گفت كه برنامه پژوهشي و تحقيقاتي بازرگان در منزلهاي گذشته روشنفكري ديني مختومه بجاي مانده و تنها دورهايي از تاريخ پر فراز و نشيب روشنفكري ديني را رقم زده است يا آنكه خير، هنوز برنامه مطالعاتي او امكان بازسازي و ادامه را دارد؟ ومي توان به آن حيات وجاني دوباره بخشيد؟
به هر حال اين پرسشي است كه اينك ميتوان پرسيد هر چند كه گفتمان امروزه روشنفكري ديني در جامعه ما معرفت شناسانه و هرمنوتيكي است و گفتمان آن دوره علمي وپوزيتيويستيك. اما پاسخ به اين پرسش و واكاوي پروژه علم و دين بازرگان مي تواند به تعين و تبلور هر چه بيشتر پروژه امروزين روشنفكري ديني مدد رساند، يعني پرسش از ارتباط عقل و وحي ،علم ودين و يا قول خود بازرگان دل و دماغ !
و اما پرسش ديگر آنكه، چرا كسي برنامه پژوهشي مهندس بازرگان را در گفتمان روشنفكري ديني يا نوگرايي ديني امروز به جد ادامه نداد؟ شايد پاسخ در برآمدن مسائل جديدتر و جديتر باشد! اما آيا مسائل جديد، پاسخي به مسائل بيپاسخ قديماند، مطمئناً خير. آيا مسائل جديد راه در دل مسائل قديم بي پاسخ گذشته ندارند؟ و از طرفي ديگر از كجا بدانيم كه باز نيم خورده و نيم نجويده مسئلهايي ديگر از راه نرسد و ما را از سر اين سفره برنخيزاند و بر سر سفرهايي ديگر ننشاند. به هر حال اين حقير نديده ونشنيده است كه به چه دليل معرفت شناسانه ـ نه علت جامعه شناسانه ـ پروژه علم و دين و آشتي علم و وحي بازرگان مختومه است و بايد به سوي ديگر رفت.
با اين اوصاف ميتوان نقدها و خللهايي را نشان داد كه شايد بتواند تبيين كند كه چرا اين راه پس از بازرگان بي رهرو ماند و خالي از سوار:
الف) نقد دستگاه و نظام انديشگي و فلسفي مهندس بازرگان:
بازرگان در كتاب ذره بي انتها معتقد است: «دانش امروزي در جهان وجود و در طبيعت بي انتها فقط دوچيز يا دو عنصر را ميشناشد. ماده و انرژي. علم موجودات زنده را نيز تحت تأثير و تركيبي از دو عنصر فوق ميداند ] اما [ اگر علم ميتوانست با بكار بردن آن دو عنصر دنياي مشهود را درقالب زمان و مكاني خود بسازد يا بعبارت ديگر كليه پديدههاي طبيعي گذشته و حال را با استعانت آن دو و با فرمولها و قوانين مربوطه توجيه و تعبير نمايد ايراد و نقصي بر نظريه دو عنصري كلاسيك وارد نميشود اما ميبينيم بسياري از حوادث و كيفيات واقع شده يا واقع شونده است كه علم از تشريح و تعليل آن عاجر ميماند از آن جمله:
1- ابداع اولية جهان ( و احياناً تخريب نهايي آن) 2- خواص و كيفيات عناصر با ميل تركيبهاي اجسام و بروز كليه تحولها 3- پيدايش و پديده حيات. 4- قانون تكامل.5- پيدايش انسان 6- امكانات و نيروي بي نهايت انسان .»
و وي در آخرچنين نتيجه مي گيرد: «اينك كه علم با انحصار يافتن و اكتفا كردن به دو عنصر تشكيلاتي جهان از بيان بسياري از پديدهها كه ضمناً جزئي و تصادفي نبوده عاجز مانده حال بياييم عنصر سومي را كه قرآن اشاره مينمايد وارد كنيم و يك جهان سه عنصري بسازيم اين عنصر سوم به نامهاي مختلف در قرآن آمده است؛ اراده، وحي، روح، امر ، كلمه و غيره ... و با در ميان آوردن عنصر سوم و استفاده و استناد به آيات قرآن به تعبير و توجيه پديدههاي مفصل يا مولدهاي اصلي گردش جهان ميپردازيم1.»
بازرگان به حق و به درستي ميگويد كه علم ناتوان از توضيح است اما دليل اين ناتواني اين نيست كه عناصر ما در توضيح جهان اندك ونابسنده اند و با افزودن عناصر ديگري مي توان جهان توضيح ناپذير را توضيح پذير ساخت. اساساً بايد به ياد داشته باشيم كه علم هيچ توضيحي منطقي آنگونه كه در معادلات رياضي مشاهده مي كنيم به ما ارائه نمي دهد. نيوتن بزرگ نابغه علم جديد باهوشمندي ودرايت مي گفت«كه من چيزي را تبيين نمي كنم»(HYPOTHESES NON FINGO )منظورش اين بود كه او نمي توانست بگويد كه چرا پديده ها منطقاً چنين رخ مي دهند چيزي كه او مي توانست انجام دهد اين بود كه روند هاي موجود در طبيعت را براي ما توصيف كند وبا زباني رياضي به ما نشان دهد كه ميا ن جرم هاي دو سياره ونسبت فاصله آنها با يكديگر چه رابطه اي وجود دارد. بيان اين رابطه هرگز وهرگز به معناي تبيين منطقي اين رابطه نيست. اينكه پديده ها اين گونه رخ مي دهند هر گز به اين معنا نيست كه پديده ها بايد وبه ضرورت منطقي چنين رخ دهند. قانون علمي البته ممكن است ما را دچار اين توهم كند كه واقعاً به ما مي گويد كه چرا پديده ها چنين رخ مي دهند اما چنانكه گفتيم قانون علمي روندهاي كلي طبيعت را براي ما « توصيف» ميكند آن هم در قالب ذهن و زباني كه داريم ولي هرگز نمي گويد كه چرا اين روندها در طبيعت برقرارند وچرا منطقاً غير ممكن است قوانين ديگري داشته باشيم. ويتگنشتاين ميگفت: « كل انديشه مدرن درباره جهان، بر اين توهم بنا شده است كه قوانين به اصطلاح طبيعي توضيح پديدارهاي طبيعياند2.» مي توان در ادامه سخن ويتگنشتاين افزود: چرا كه دانشمندان پيوسته براي توضيح و چرايي پديدهها ما را از سطحي به سطح ديگر تحويل ميدهد و فقط تواليها و چگونگي را نشان ميدهد بطور مثال در علم اگر ما چرايي و دليل اينكه نمك طعام اينگونه است را بپرسيم در پاسخ ما را به تركيب ملكول هاي كلر و سديم ارجاع ميدهد اگر باز از نو بپرسيم چرا كلر و سديم با هم تركيب ميشوند علم و دانشمند به ساحت اتمي ميرود و ميگويد كه سديم يك الكترون از كلر گرفته و اين پيوند انجام شده است و باز دوباره اگر بگوئيم: « بله درست ميگوييد و من هم ميبينم چگونه شما بعنوان يك معلم به من نشان داديد كه چه اتفاقي در تركيب اتمي و الكتروني ميافتد اما چرا و به چه دليل اين اتفاق رخ مي دهد؟ اينجا اگر پاسخ دهندة ما كلافه نشود احتمالاً باز ما را به سطح خرد تروريز تري تحويل ميدهد ـ سطح كوانتومي و ذرات ريز الكتروني تا آنجا كه سرانجام ميايستد و ميگويد فعلاً ابزاري براي مشاهده بيشتر ونظريه اي براي توضيح بيشتر در دسترس نداريم وشما بايد منتظر كشفيات و نظريه هاي بعدي باشيد و منتظرميكروسكوپهاي قوي تري بمانيد .گويي علم پيوسته ما را از ساحتي به ساحتي ديگر تحويل مي دهد و پيوسته پاسخ نهايي را به تعويق مي اندازد. اين ديويد هيوم بود كه به ما آموخت كه پديدارهاي طبيعت هيچگاه با ارجاع دادنشان به قانون علت ومعلول توضيح منطقي نمي يابند.اگر بتوانيم پديده اي را با توسل به نظريات پيشرفته علمي توصيف كنيم وفرايندهاي موجود را مو به مو بيان كنيم.باز هم اين حق براي ما محفوظ است كه بگوييم اگر اين پديده چنين اتفاق نمي افتاد اوضاع چگونه بود. به نظر هيوم اگر اوضاع به گونه اي ديگر مي بود يعني اگر آتش باعث يخ زدن آبها مي شد وسرما چوبها را مشتعل مي كرد البته چنين چيزي خلاف عادتهاي قبلي ما مي بود اما به هيچ رو تناقضي رخ نمي داد پس در اين صورت اينكه هم اكنون مي بينيم كه آتش مي سوزاند وسرما منجمد مي كند تنها بيان يك روند است ونه تبيين منطقي آن.هر چه قدر علم اين بيان را ظريف وظريفتر كند عاقبت به تبيين منجر نمي شود.علم فقط چگونگي رخ دادن امور را براي ما توضيح مي دهد ونه چرايي بودنشان را.
حال آيا بنا به اعتقاد بازرگان وارد كردن عنصري سوم پاسخي براي اين تبيين ناشدگي طبيعت فراهم خواهد كرد؟ آيا نميتوانيم همچنان بپرسيم كه اضافه كردن يك عنصر ديگر باز سبب پرسش كردن ما از همان عنصر نخواهد شد و اگر باز آنچه را كه نتوانسته بوديم تبيين كنيم صرفاً به افق تبيين ناشده ديگري حوالت داده ايم ... ؟ آيا اين همان روش افلاطوني و متافيزيكي نيست كه براي تبيين زمين دست به دامن آسمان مثل وايده هايي شويم كه باز خود اين « ايده هاي» توضيح دهنده توضيح ناشده بر جا مي مانند.متافيزيك وعلم هيچكدام توضيح نمي دهند اما مي توانند اين توهم را ايجاد كنند كه واقعاً توضيحي داده اند. بيش از دوهزار سال است كه بشر با اين توهم زندگي كرده است كه اگر سير امور وپديده ها رابه اصل و بنيادي خاص ارجاع دهدآنگاه براستي توانسته است بگويد كه پديده ها را توضيح داده است اما ايمانوئل كانت در اين جا به خوبي نشان مي دهد كه براي خرد آدمي هيچ اصل وبنيادي اقناع كننده نيست وپيوسته اين دغدغه براي خرد ووجود ما برجا مي ماند كه خود اين اصل بنيادين وتوضيح دهنده بر كجا قرار دارد؟ واز كجا سر برآورده است؟ .اين خصلت خرد ماست كه در هيچ كراني آرامشگاهي نمي يابدوپيوسته ميان به جايي رسيدن واز سرگرفتن راه مردد ومذبذب است.قدما مي گفتند: زمين بر شاخ گاو است وگاو بر پشت ماهي وماهي نيز برهوا و برهيچ استوار است .اگر چنين است پس از آغاز همه رابر هيچ نگاه داشته بوديم.دراينجا ميان اسطوره و فلسفه فاصله اي نيست. هردو چيزي را به نام تبيين به خورد ما مي دهند كه واقعاً تبيين نيست.
علم وفلسفه گويي اينجا به لبه ديوارههاي هستي برخورد ميكنند. دانشمندان هيچگاه از تحقيق و تجسس و كشف باز نميمانند و راه خود را ادامه ميدهند اما در يافتهاند كه چيزي را توضيح نميدهند و انگار عالم و علم هر دو متواضع شدهاند. به قول گابريل مارسل بايد از مسئله عبور كرد و به راز رسيد آنگاه مي توان گفت كه در اين نقطه جهان در پيش روي دانشمند چون يك راز و حيرت ابدي گشوده شده است و باز به قول ويتگنشتاين آنچه راز آميز است نه چگونگي اشياء است بلكه بودن وهستي آنهاست.بودن اشياء هيچ تبييني نمي يابد وهم علم وهم فلسفه اگر اندكي تواضع وبصيرت به خرج دهند دربرابر اين امر ساده وبديهي به زانو مي افتند ودر مي يابند كه اين بديهي چه قدر غير بديهي وتاريك است. در چنين ورطه اي است كه مي توان شخصيتي چون انيشتين را در جرگه انسانهاي دين باور قرارداد. او در جايي نوشته است:« امر راز آلود زيباترين چيزي است كه به تجربه ما درميآيد. رازآلودگي منشاء هر هنر و علم راستيني است. آنكه با چنين احساسي بيگانه است، آن را كه ديگر توان توقف و تأمل و به حيرت فرو شدن نيست، هم ارز مردگان بايد شمرد. چشمان او بسته است. آگاهي از رازآلودگي زندگي اگرچه با ترس ملازم است، از جمله به دين مجال ظهور داده است. دانستن اينكه آنچه عقل ما از دركش قاصر است براستي وجود دارد و خود را به صورت والاترين خردمندي و خيره كنندهترين زيبايي متجلي ميكند كه فهم كوتاه ما تنها قادر به درك ابتدائيترين شكلهاي آن است. اين آگاهي، اين احساس، قلب دينداري راستين است. به اين معنا، و تنها به اين معنا، من از جرگة انسانهاي دين باورم3»
دستگاههاي فلسفي كه از ديرباز براي توضيح هستي و تبيين جهان دست به سوي اصل وآرخه اي فراسوي جهان ميگشودند اكنون به ناكارايي خود براي توضيح واقف شدهاند. آري ذهن نميپذيرد كه سلسله ها تا بي نهايت پشت سر هم تكرار شوند اما از سوي ديگر نيزذهن نمي تواند بپذيرد كه در اصلي نخستين متوقف بماندگويي هستي چون به مواجهه با آن دچار شويم خود را بسي فربه تر از قالبهاي منطق صوري ارسطويي نشان مي دهد و ذهن را گرفتار آنتي نومي و پارادوكس مي كند.دريغا كه دراينجاالبته ابزاري نداريم كه از حد ذهن ومنطق خود فراتر رويم اما برسراين مرز و بر لبه اين پرتگاه شايد وجود ناتوان ما بتواند نسيم حقيقت وآزادي مطلق را احساس كند.اما فقط گه گاه وآن هم فروتنانه وبي ادعا بي آنكه بخواهيم از آن قلعه هاي خيالي بنا كنيم وخود وديگران را در آنها زنداني اوهام وخرافه ها سازيم. اين قدر هست كه براي عده اي بانگ جرسي مي آيد!.
شايد بتوانيم دريابيم كه قوانين علمي ما كپي برابر اصل طبيعت و حكايت قطعي ما از جهان نيستند و به قول پوپر صرفاً حدسهايي كارا از طبيعتاند كه بايد منتظر ومترصد ابطال آنها باشيم.
آري فلسفه نيز متواضع شده است و خود نشان ميدهد كه دستگاههاي فلسفي كه مدعي بودند به ما معرفتي يقيني وقطعي از هستي ارائه مي دهند اينك تهي دست تر از آنند كه ميپنداشتيم.
عنقا شكار كس نشود دام بازچين كانجا هميشه باد به دست است دام را
بزرگترين نقدي را كه كانت به فلاسفه و كساني كه به دنبال توضيح هستي و جهان اند وارد ميكند آن است كه انديشمندان و متافيزيسينها خواستهاند از يك تعريف قراردادي ذهني چون واجب يا مثل يا ... به واقعيت و هستي پل بزنند و از يك ناگزيري منطقي در ذهن به يك مفهوم و از آن مفهوم به هستي بال و پر بگشايند. اقبال لاهوري در كتاب احيا و بازسازي انديشه ديني و در توجه دادن به نقدهاي كانت به دستگاههاي الهياتي و متافيزيكي اين چنين ميآورد:
« ميان فكر» بك موجود كامل ] يا عنصر توضيح دهنده [ در ذهن من، و واقعيت عيني آن گودال عميقي وجود دارد كه پل زدن بر آن با عمل متعالي انديشه ممكن نيست. اين برهان، بدان صورت كه بيان شده، در واقع چيزي جز يك مصادره به مطلوب نيست، چه همان چيزي را كه مورد ترديد است، يعني انتقال از منطق به واقعيت را مسلم فرض ميكند. اميدوارم كه براي شما آشكار كرده باشم كه برهانهاي وجودشناسي و هدف شناختي، آن چنان كه معمولاً بيان ميشوند ما را به جايي نميرساند4.
تمام جهد و تلاش استاد بازرگان آن بود كه از اسلام تعبد به سوي اسلام تحقيق نقل مكان كند. او متدلوژي قرآن را بيشتر به روش تجربي و ديدن و آزمون كردن و آنگاه به آزادي و اختيار برگزيدن نزديك مييافت تا متد و روش نص محور و متكي بر اتوريته و هيمنه اشخاص پس بي ترس وهراس از تكفير وتفسيق مي توان از وي پرسيدكه چرا امري را كه خود توضيح ندارد به جاي توضيح امر ديگري اختيار كرده اي؟ و چرا شما نيز به راه پوزيتيوستهاي خام يا فيلسوفان دستگاه پرداز متفرعن رفتهايي!؟
علم و فلسفة پيش از هيوم و كانت و اينك پوپر متواضع شدهاند آيا دين را هم بايد به همين راه بيفرجام كشاند. آيا اين عنصر سوم همان خداي رخنه پوش نيوتن و خداي خلأها وخلل ها نيست؟ در اين رويكرد ما را به دين حاجتي نيست مگر هنگاميكه خلأ و حفرهايي و شكافي در طبيعت بيابيم و علم زمانه ما نيز عاجز از آن باشد كه آن حفره را با نظريات خويش بپوشاند آنگاه خود را نا چار مي بينيم كه ازحساب دين خرج كنيم اما به تجربت ديده شده كه پيوسته اين خداي خداي رخنه پوش هيبت وجلالش تنها در ناتواني ونقص علم زمانه است و لذا در اين جاست كه هر كشفي كه از جبهه علم برميخيزد، آهي از خيمه دينداران بلند ميشود. خداي رخنه پوش توجيه كننده جهل موقتي ماست ونه بيش از اين.
ب) نقد بر روششناسي و تعريف علم در انديشة مهندس بازرگان:
بازرگان در تبيين روش خود در كتاب « باد و باران» در قرآن گفته بود كه :
« البته قرآن نخواسته است اصول و قوانين فيزيك تدوين نمايد يا هواشناسي به ما تعليم دهد. خير، ميگوييم طوري حرف زده است كه در هيچ نوشته و گفته بشري تا قبل از قرن اخير، كه سخن از باد و باران رفته نظير آن ادا نشده است ... و ميخواهيم نشان دهيم كه ضمن آياتي كه نام از باد و باران و كيفيات مربوطه به ميان ميآيد تعبيرها و تراوشها انطباق عجيب و دقيق با اكتشافات هواشناسي و با معلومات و نظريات علمي دارد. دلالت بر اين معني ميكند كه فرستندة قرآن و نازل كنندة آن همان فرستنده با دو نازل كنندة باران است!»
او در اين كتاب تلاش دارد تا با نشان دادن شباهت آياتي كه مثلاً پيرامون باد و باران در قرآن آمده است با كشفيات اثبات شده علم هواشناسي حقانيت و صدق اين آيات و منشأ گرفتگي آنهااز وحي را نشان بدهد چرا كه بنا به گفته او« اگر بنا بود اين آيات كه به ذكر و شرح آنها خواهيم پرداخت كلام بشر باشد ميبايستي ديدگاه گوينده محدود به يك شهر و حتي يك منطقه معين نبوده و تعلق به زمان كوتاه نداشته باشد بلكه تمام كره زمين را با دستگاههاي دقيق زير نظر ميآورده و از بالاي ابرها به هوا و زمين نگاه ميكرده باشد. »
روش بازرگان در اين جا متأثر از گفتمان پوزيتويستي در علم است. در اين گفتمان فرض اين است كه پژوهشگر با مشاهده و آزمون تجربي مواردي چند كه پيوسته تاييدكننده روندي يكنواخت در طبيعت هستند مي تواند به استنتاج و قياسي كلي متوسل شود و راه به قانوني جهان شمول وكلي برد كه حكايتي مطابق با واقع از طبيعت به ما بدهد وبه قطعيت ويقين تمام، معرفتي موجه واثبات شده به ما ارزاني نمايد. اما نگريستن به رشد علم و تكامل آن ودقيق شدن در حالات داعيه داران راستين علم نشان داد كه بازي از قرار ديگري است. استقراء ها پيوسته ناقص اند و ما نميتوانيم از چند مشاهدة جزئي راه به يك قانون عام و كلي ببريم و تازه هم هيچ وقت ما به قانون طبيعت راه نمييابيم و واقع را آنگونه كه هست به چنگ درنميآوريم كه پيوسته با ذهني انباشته از فر ضها وپيش فرضها و لبريز از از انگيزه ها وخواست هابه واقعيت رو ميكنيم و آنچه از اين ميانه به دست مي آيد اگر چه رنگ واقعيت دارد رنگ ذهن و ذهنيات مارا نيز بر چهره دارد آنچه در دستان ما مي ماند نظريه اي موقتي است كه سر انجام نظريه اي ديگر آن را باطل خواهد كرد ويا الگو و پارادايمي تاريخي است كه سر انجام دستخوش بحران شده ودر انقلابي علمي جا رابراي الگو وپارادايمي ديگر خالي خواهد كرد. با عاريتي عاريتي بايد زيست. حال بايد پرسيد چگونه شيشه جان عزيز دين را بدست يك چنين مسافري بدهيم كه هنوز نيامده بايد عزم رفتن كند و مهر باطل بر پيشانياش بخورد و رسواي عام و خاص شود و كذبش روشن.
در اين روش ما به تجارت و معامله ايي دست ميزنيم و به بازاري ميرويم كه به زعم بازرگان هميشه در آن سود است و فايده و بازرگان اين بازار پيروز اما مي پرسيم اگر آن قانون علمي كه ما آيه و يا گزاره اي ديني را به آن تكيه دادهايم فرو ريزد يا متزلزل شود آنگاه چه خواهيم گفت؟ آيا در اين ضرر و زيان دين با علم شريك خواهد بود يا فقط و فقط خود را شريك معامله هايي خواهد دانست كه در آن سود كلان است؟ اما به نظر مي رسد كه اين شرط جوانمردي وحق طلبي نيست.نميتوان در سود شركت جست اما در خسارت پا عقب كشيد.اگر اين بازي را پذيرفتيم بايد اين را نيز پذيرفته باشيم كه هميشه امكان باخت نيز وجود دارد و عواقب اين باخت به ما نيز خواهد رسيد.
ج) نقد پديدار شناسانه و هرمونوتيكي بر تفسير قرآن مهندس بازرگان:
مهمترين نكته در علم و يك نظريه و يا فرضيه آن است كه هر نظريه، خود پيچيده در نظريات و پيش فرضهاي تو در توي متافيزيكي و علمي ديگر است و ما هيچ مفهوم و انديشه لخت و بسيط نداريم و پيوسته هر نظريه با دهها نظريه و فرضيه ديگر محافظت، همراهي و همياري ميشود و پا بر دوش ديگر نظريات قبلي مينهد و همه با هم چون كلافي پيچيده و تو در تو يك پاراديم و الگو و سرمشق انديشگي و معرفتي را برميسازندكه فقط ناظر به بافت و جغرافياي حرف طرح شده در آن ميباشند.
حال پرسش اينجاست كه آيا ميتوان با ريشه شناسي و فقه اللغه و چينش معاني مختلف براي يك نام كه انعطاف بار شدن معني هاي مختلف را بر آن بيشتر وآسانتر ميكند آن نام را از زمينه و « جغرافياي حرف » خود بيرون كشاند و در «جغرافياي حرف» ديگري قرار داد؟
بطور مثال مهندس بازرگان هنگاميكه پيرامون معاني و تفسير «النجم ثاقب» و « طارق» سخن ميگويد از معني و نحوه اسم گذاري آنها كه به كوبندگي و فشردگي، ضربات هموار كننده و نيز حركت در شب و تاريكي آمده5 راه به امروز و مراحل تولد و مرگ ستارگان ميبرد و چيزي كه كوبيده شده است را متناظر با آن در هم ريختگي و رمبيدگي ستاره در وضعيتهاي خاص و تبديل شدن آن به كوتوله سفيد و يا به نحوي ديگر مبدل گشتن به كوازار و حفرهاي سياه مييابد. اما پرسش اينجاست كه چگونه ميتوان نام كوازار را كه پيچيده در نظريات و تئوريهاي متعدد فيزيكي و نجومي مدرن است و فقط يك نام نيست را در دل نام طارق جست و با آن هم نوا يافت. هنگاميكه استفان هاوكينگ يا انيشتين به آسمان ميانديشند و آن را در تئوريهاي خود بكار ميبرند هيچگاه آسمان را به معنايي به كار نمي برند كه ششصد سال پيش ستاره شناسان قرون وسطي بكار مي بردند ويا حتي دويست سال پيش امثال نيوتن ولاپلاس مد نظر داشتند. قرون وسطاييان در الگويي بطلميوسي وزمين مركزانه به آسمان نظر مي كردند ونيوتن در الگويي كپرنيكي وخورشيد مركزانه وانشتين در الگويي كه در آن مركز بودن خورشيد يا زمين فقط ناظر به قرار داد و نسبت ماست و از جاذبه مورد علاقه نيوتن خبري نيست و فضا مي تواند انحنا داشته باشد و مفاهيم نجومي را دنبال ميكند! اگر تاريخ وگسست هاي دوره هاي تاريخي را جدي بگيريم آنگاه در خواهيم يافت كه آنچه در كلا سهاي منطق به ما نمي آموزند يكي اين است كه چه قدر مرز ميان اشتراك لفظي واشتراك معنوي لغزنده است. آسمان فيزيك جديد كجا وآسمان هزار و پانصد سال پيش حجاز!.ميان آنها سالهاي نوري فاصله است.
پديدار شناسي دين و مباحث هرمنوتيكي در اين حوزه كه اخيراً ميان روشنفكران مسلمان شكل گرفته است تأثير فراوان متن قرآني را در زمينه هاي اجتماعيات و احكام فقهي و رسوم از شرايط و مقتضيات سرزمين حجاز درزمان نزول وحي برما جلوهگر ميسازد و اينك هرمنوتيك متن راه به هرمنوتيك پيامبر مي برد و اثر پيش فرضهاي محيطي و تاريخي را در فهم و تجربه ديني او مورد بررسي و مداقه جدي قرار مي دهدتا روشن سازد كه چه اندازه فرهنگ زمانه اي كه پيامبر در ميان آن ميزيسته است در تجربه وحياني او مؤثر بوده است و اين تجربه تا چه ميزان متناسب و متناظر با فرهنگ عربي سامي آن دوران مي تواند باشد و چگونه همه با هم در يك بازي زباني ويژه قرار ميگيرند. بازي زباني كه درون پارادايم جهان قديم قرار ميگيرد و فاصلهاي به اندازه يك پارادايم كاملاً متفاوت با بازي زباني دنياي مدرن دارد6. توجه به اين مهم و نكته ها همه موجب شده است كه به شدت نحوه مواجهة نوگرايي ديني را با متن و انتظار از آن تغيير دهد و راهي ديگر گشوده شود و به عرصة ديگر عطوف توجه نمايد7.
مذهب ماوارء علم
پروژه علم و دين مهندس بازرگان با سه نقد گزارش شده در بالا از تغيير گفتمان معرفتي روز در چالش است اين سه نقد از سه زاويه متفاوت ميباشد اولين ناظر به مباني فلسفي نظام انديشگي اوست. و دومين ناظر به روش اثباتي وي و سومين نقد پديدار شناسانه و غير روشمند وي و توجه نداشتن به بازيهاي زباني و فرهنگي متفاوت در پارادايم دنياي قديم و دنياي مدرن و جديد است.
بي جدي گرفتن اين نقدها بيم آن ميرود كه اين برنامه پژوهشي در بوته نيسان فرو رود و خاطرهايي شود يادآورده شده در يادبود مهندس بازرگان و دكتر سحابي.
در غرب اين پروژه تعامل و آشتي علم و دين پويندگان و رهرواني چون برگسون، وايتهد، و تياردو شاردن، داشته است و اين زمان نيز افرادي چون ژان گيتون و ايان باربور و بسياري ديگر دراين زمينه فعالند و در حال تحقيق اما اين تحقيقات تنها پس از جدي گرفتن نقدها و تحولات دنياي جديد و مدرن و حتي پست مدرن ميتواند معنا دار باشد! نه بي توجه و يا بي اطلاع از آنها، چرا كه هم فلسفه و هم علم ديگر دايه هاي خام ندارند زيرا اگر فلسفه ديگر دستگاه برج و باروهاي رفيع و بلندي نميسازد و هستي را فربهتر از دام و تور خود ميبيند و علم نيز يافته كه مائيم و جهان و حدس هايمان و به قدر وسع و همّت حواس و ذهن آدمي از آن فهم ميكنيم. دين نيز در اين تعاملها و تاريخ پرماجرا و كشاكش علم و دين در دنياي مسيحيت دريافته است كه هرچقدر آسماني و اهورايي باشد باز دستان و فهم زمينيان است كه او را به آغوش خود ميكشد و ميفهمد. و جايگاه فهم آدمي در تاريخ است و جامعه و دستخوش زمان پس دين هم تاريخي است و هم انساني.
آري با عطف توجه به اين نقدها و اين رويكرد باز ميتوانيم دغدغه علم ودين را به نوعي بازسازي كنيم. دعوت به طبيعت و خلقت جهان و موجودات و چگونگي خلق آنها و تأمل در تاريخ گذشته همه و همه در متن قرآني موج ميزند . تجربه نبوي و وحي محمدي دعوت و توصيهاي است به استعلا ء و رشدآدمي. «اينكه او خود را درحصار هيچ اقتدار ي متوقف نكند و پيوسته از آنچه كه در آنست فراتر رود وذهن و وجود خويش را به طبيعت وجهاني كه در آن مي زيد گشوده نمايد و خود را درگير با راز هستي سازد. شعار الله اكبر(خدابزرگتر است) براي ما مخاطبان امروزين، مخاطباني كه مي خواهيم دل ودماغ را باهم جدي بگيريم، مي تواند اين معنا را داشته باشد كه هميشه تصوري بت شده وكرانمند از خدا، حقيقت وهستي بايد به نفع تصوري حقيقي از آن كنار گذاشته شود. در اينجا كشاكشي ابدي ميان حقيقت مشروط وحقيقت نامشروط دركار خواهد بود.آنچه آدمي پيوسته با آن روبروست حقيقتي مشروط وخدايي بت شده است.آنچه آدمي مي پرستد ويا به آن دلبستگي دارد پيوسته تصوري انسان پندارانه(Antropormorphistic) ازحقيقت است زيراچگونه مي توان باچيزي مواجه شد وآن رابه شبكه تفاسيرپيوسته محدود بشري نكشاند. اما از طرفي ديگر حقيقت نهايي كه خود هيچ چيز خاصي دررديف ديگرچيزها نيست وهيچ معرفت ابژكتيوي از آن متصور نيست مارا برآن مي دارد كه از آنچه درآنيم فراتر شويم .آنگاه كه افسون نظريه اي اعجاب برانگيز وعالي مي شويم باز درضميرما ندايي هست كه مي گويد:«هنوزنه» و ميگويد «اين تمام حقيقت نيست فريب نخور».اين نداي خاموش مارا ازحقيقتي به حقيقتي ديگر مي برد وامكان هراستقراري راازما مي ستاند. چنين وضعيتي دشوار واضطراب برانگيز است اما اين بهايي است كه بايد براي آزادي وبا حقيقت زيستن پرداخت كرد8.»
ما ميدانيم كه دعوت پيامبرانه به زبان و لسان قوم و در لابه لاي فرهنگ و علميات و اسطوره هاي جهان كهن پيچيده شده است اما باز ميدانيم كه اين دعوت هيچگاه خود در متن نميماند و متن محور نيست. رسيدن به اين نكته كه از متن بايد به فراسوي متن پرواز كنيم گامي است سخت دشوار ونيازمند شجاعت بسيار. فرهنگ ما كه اخباريگري، نص گرايي و خرد ستيزي در آن سابقه ديرينه اي دارد تا رسيدن به اين گام چه بهاي فراواني بايد بپردازد وچه بهاي گراني تا هم اكنون نيز پرداخته است. ما جملات قرآن را آيه مي خوانيم اما آنها ما را به خود و به جهان فرا مي خوانند وآيات را در ما ودر طبيعت محقق مي بينند«سنريهم آياتنا في الآفاق وفي انفسهم» . در اين دعوت اگر دريچه عقل خود رانبنديم از متن به هستي ارجاع داده ميشويم و آنجا است كه دانشمند، فيلسوف و ديندار همه رونده به يك سوياند .رونده به سرزمين معنويت و راز.
دكتر شريعتي در نگاهي به تاريخ فردا سخن از مذهب ماوراء علم ميكند و تاريخ فردا را معطوف به حركت به سوي احساس مذهبي جديدي ميداند.او مي گويد: « رفتن به طرف يك احساس مذهبي ماوراء علمي از ويژگيهاي دوره جديد است، احساس مذهبياي كه با مذهب موجود بيشتر بيگانه است تا بالا مذهبي آن، بنابراين دليل نميشود كه مذهبي ها خوشحال شوند كه در قرن آينده يك احساس مذهبي ماوراء علمي به وجود ميآيد به خاطر اين كه فاصله مذهبي ها با آن احساس مذهبي بيشتر است تا فاصله طبقة تحصيل كرده لا مذهب با آن . (چه بايد كرد؟ ص 194 – 195 ).
آنچه شريعتي بشارتش را ميداد مطمئناً پس از گذر از كورة افروخته و ملتهب نقدهاي جهان جديد است هم نقد علم و هم فلسفه و هم دين. پس از آنهاست كه اين احساس مذهبي را دانشمند در تلاش علمي خود و در مواجهه با طبيعت مي تواند تجربه كند و مي تواندحيرت زده از هستي و جهاني شود كه به قول هايدگر ميتوانست نباشد اما هست و حضور دارد؟ در اين رويكرد براي دين و متون ديني و زبان ويژه اش براي او دين و متون ديني مصداق آن تمثيل زيباي بوداييان است كه انگشتي كه به ماه اشاره مي كند خود را نشان نمي دهد بلكه ماه را نشان مي دهد.
و بر اين اساس دانشمند ديندار در فهم متن و زبان ديني آن انگشت اشاره را به هيئت زبان و فرهنگ كهن آن قوم اما ناظر به جايي و سويي ديگر مييابد. « آن ديگر سو» همان معطوف شدن به چيزي «به كلي ديگر» است كه مثل هيچ چيز نيست ـ ليس كمثله شيء. اما گويي به قول كانت ضمانت اخلاق و آزادي و جاودانگي ماست.
پيامبر جربه وحياني خود را پيچيده در واژگان ديني عصر و منطقه خود مييابد. مطمئناً دانشمند ديندار ما نيز در فرهنگ و واژگان خود متن ديني را تفسير خواهد كرد. و تجربه هاي خود را از اين سلوك تعبير ميكند و ميفهمد و از اين نقطه است كه بي شك ما ميتوانيم دغدغه و برنامه پژوهشي مهندس بازرگان را ادامه دهيم و غنيتر نمائيم.
پينوشت:
1- مهدي بازرگان ، ذره بي انتها ص 48-37 .
2 - نورمن ملكم و پيتر وينچ، ديدگاه ديني وينگنشتاين، ترجمه علي زاهد انتشارات گام نو ، 1383 ص47، بيشك نقد نخستين مرهون گفتگوهاي طولاني و استفاده از نظريات دوست فاضل و همشهري ارجمندم دكتر علي زاهد مترجم كتاب مزبور است، در اين كتاب به تفصيل نورمن ملكم مفهوم توضيح ناپذيري را در انديشه وينگشتاين و فلسفه جديد نشان داده و از آن سخن گفته.
3 « اعتقاد من» ، آلبرت انيشتن، ترجمه محمد اسكندري مجله كيان، شماره 49 ، ص 49 .
4 - اقبال لاهوري، بازسازي انديشه ديني، مترجم احمد آرام ص 37 .
5- مهدي بازرگان، پا به پاي وحي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1374 ص 102-99 .
6- براي نشان دادن اضلاع مختلف علم و دانش و فرهنگ دنياي قديم در متن قرآن مراجعه شود به دست نوشته و تحقيق گرانسنگ و بسيار جالب آقاي رضا عليجاني با نام « متن ، اثر ، سند».
7- براي دنبال نمودن اين تغييرات گفتماني ميتوان به مفهوم صورت و بيصورتي در آثار دكتر عبدالكريم سروش و در كتابهاي بسط تجربه نبوي و اخلاق خدايان مقاله ايمان و اميد مراجعه نمود.
8- زاهد، علي، مقايسه مفهوم واقعيت در برهان صديقين علامه طباطبايي با مفهوم وجود در فلسفه اگزيستانس ياسپرس وهايدگر.
|